فروریختن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) چیزی را از بالا به پایین ریختن : یکروز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بغلط لج بزدش بر در دهلیز. منجیک ترمذی .بزد تیغ و انداخت از تن سرش فروریخت چون رود خون از برش . فردوسی .فروریخت از دیده سیندخت خون که کودک ز پهلو کی آید برون ؟ فردوسی .نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فروریخت از دیدگان آب گرم . فردوسی .آن لعل لعاب از دهن گاو فروریزتا مرغ صراحی کندت نغز نوایی . خاقانی ...
فرهنگ عمید
۱. جدا شدن و به پایین ریختن. ۲. جاری شدن. ۳. [مجاز] نابود شدن؛ از بین رفتن. ۴. (مصدر متعدی) چیزی را به پایین ریختن. ۵. (مصدر متعدی) [مجاز] خراب کردن. ۶. (مصدر متعدی) [قدیمی] انداختن.