فرستادن. [ ف ِ رِ دَ ] ( مص ) گسیل کردن. ارسال. ( یادداشت به خط مؤلف ). در پهلوی فرستاتن . ( از حاشیه برهان چ معین ) : یک لخت خون بچه تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه عقیق.رودکی.که ما راست گشتیم و هم دین پرست کنون زند زردشت زی ما فرست.دقیقی.کوهسار خشینه را به بهارکه فرستد لباس حورالعین ؟کسایی مروزی.چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دیدگر زانکه نیست سیمت ، باری شمم فرست.منجیک ترمذی.یکی استواری ...
فرهنگ عمید
۱. روانه کردن، راهی کردن، گسیل داشتن. ۲. خواندن، گفتن: صلوات فرستادن. ۳. امکان حضور یا اشتغال کسی را در جایی فراهم کردن: به دانشگاه فرستاد. ۴. با وسایل مخابراتی مطلبی را منتقل کردن. ۵. در جهتی پرتاب کردن: موشک را به هوا فرستاد.
فرهنگ معین
(فِ رِ دَ ) (مص م . ) روانه کردن ، راهی کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) فرستاد فرستد خواهد فرستاد بفرست فرستنده فرستاده ) روانه کردن گسیل داشتن راهی کردن .