معانی کلمه : فرزانه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. حکیم، عالِم، دانشمند.
۲. عاقل، خردمند.
۳. شریف، پاک نژاد.
۲. عاقل، خردمند.
۳. شریف، پاک نژاد.
فرهنگ معین
( ~ . ) [ په . ] (ص . ) دانشمند، حکیم . ج . فرزانگان .
فرهنگ فارسی
حکیم، عالم، دانشمند، عاقل، خردمند، شریف، پاک نژادفرزانگی:دانایی، خردمندی
( صفت ) دانشمند حکیم جمع : فرزانگان .
جمع فرزین و فرزان . در تداول متاخر اعراب بکار می رود .
( صفت ) دانشمند حکیم جمع : فرزانگان .
جمع فرزین و فرزان . در تداول متاخر اعراب بکار می رود .
دانشنامه عمومی
خردمند
دانشمند
(کردی) بسیاردان؛ فر به معنی زیاد، و زان به معنی دانستن است.
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: farzāne) دارای خِرَد و پختگی ، خِرَدمند ، دانا .
اسم: فرزانه (دختر) (فارسی) (تلفظ: farzāne) (فارسی: فرزانه) (انگلیسی: farzane)
معنی: عاقل، حکیم، دانشمند، دانا، خردمند، دارای خِرَد و پختگی، خِرَدمند
معنی: عاقل، حکیم، دانشمند، دانا، خردمند، دارای خِرَد و پختگی، خِرَدمند
مترادف و متضاد
بخرد، حکیم، خردمند، دانا، عاقل، هوشمند ≠ نادان
wise (صفت)
فکور، معقول، دانا، عاقل، با خرد، پر مایه، عارف، خردمند، فرزانه
فرهنگ فارسی ساره
خردمند
