فرزان . [ ف ِ ] (معرب ، اِ) فرزین شطرنج . معرب است . ج ، فرازین . (منتهی الارب ). مهره ای باشد از جمله ٔ مهره های شطرنج وآن به منزله ٔ وزیر است . (برهان ). رجوع به فرز شود.
در شطرنج، مهرۀ وزیر.
حکیم؛ دانا؛ عاقل؛ خردمند: ◻︎ هرکجا تیزفهم و فرزانیست / بندۀ کندفهم و نادانیست (سنائی۲: ۶۸۹).
(فَ) (ص .) عاقل ، حکیم .
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) معرب فرزین ، مهرة وزیر در شطرنج .
(تلفظ: farzān) (در قدیم) فرزانه ، خردمند ، عاقل ، حکیم ، دانش ، استواری .