فرخ . [ ] (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس میان داراگرد و حدود کرمان ، جایی با کشت و زرع بسیار و نعمت فراخ . (از حدود العالم ). این نام در دیگر مآخذ جغرافیایی دیده نشد.
جوجه.
۱. مبارک؛ میمون؛ خجسته.
۲. [قدیمی] زیباروی.
۳. [قدیمی] کامیاب؛ خوشبخت.
۴. [قدیمی] محترم؛ ارجمند؛ بزرگوار.
۵. [قدیمی] خوشایند.
۶. [قدیمی] نیک.
۷. (شبه جمله) [قدیمی] خوشا؛ نیکا؛ حبذا.
(فَ رْ) [ ع . ] (اِ.) جوجه .
(فَ رُّ) (ص .) 1 - خجسته ، مبارک . 2 - زیبا.
فِرَخْ:(ferakh) در گویش گنابادی یعنی گشاد ، پر پهنا ، بزرگ
به فتح ف و سکون ر به معنی جوجه ی ماکیان جمع آن فروخ در ابیات سنایی
مرتعی جنگلی در غرب لاشک نوشهر
زیبا، مفخم
تابان، درخشان، رخشنده
خجسته، خوشیوم، سعد، فرخنده، مبارک، میمون، همایون ≠ مشئوم
۱. خجسته، خوشیوم، سعد، فرخنده، مبارک، میمون، همایون
۲. تابان، درخشان، رخشنده
۳. زیبا، مفخم ≠ مشئوم