فراپیش. [ ف َ ] ( ق مرکب ، حرف اضافه مرکب ) اَمام. ( مهذب الاسماء ). در پیش چیزی : اینهمه محنت که فراپیش ماست اینْت صبورا که دل ریش ماست.نظامی.فراپیش او غلامی چراغی در دست گرفته بود. ( ترجمه تاریخ قم ).- فراپیش آمدن : اگر صد وجه نیک آید فراپیش چو وجهی بد بود زآن بد بیندیش.نظامی.- فراپیش داشتن ؛ عرضه کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ) : آینه جهد فراپیش داردرنگر و پاس رخ خویش دار.نظامی.متاعی که در سله خویش...
فرهنگ عمید
پیش، جلو: اگر صد وجه نیک آید فراپیش / چو وجهی بد بُوَد زآن بد بیندیش (نظامی۲: ۲۴۹ )، هرجا که قدم نهی فراپیش / بازآمدن قدم بیندیش (نظامی۳: ۵۳۳ ).
فرهنگ معین
( ~ . ) (ق . ) پیش ، جلو.
فرهنگ فارسی
پیش جلو : پس چه حکمت عبادت را فرا پیش استعانت داشت .