فراوان. [ ف َ] ( ص ، ق ) بسیار. وافر. کثیر. در زبان اوستایی فرونگ و در کردی فراون است. ( از حاشیه برهان چ معین ). به بسیاری. به فراوانی. ( یادداشت به خط مؤلف ). به حد وفور. به طور فراوانی. ( ناظم الاطباء ) : می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنر است اندر این نبید.رودکی.اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک روی تو آن کلوخ کز او کون کنند پاک.منجیک.زه ای کسایی ! احسنت ! گوی و چونین گوی به سفلگان بر فریه کن...
فرهنگ عمید
۱. بسیار، زیاد. ۲. [قدیمی] عمیق.
فرهنگ معین
(فَ ) (ص . ) بسیار، زیاد.
فرهنگ فارسی
بسیار، زیاد، فراوانی:بسیاری، کثرت ۱ - ( صفت ) بسیار کثیر : لشکریان فراوان مال فراوان ۲ - عمیق ژرف : دریای فراوان نشود تیره بسنگ عارف که برنجد تنک آبست هنوز . ۳ - بحد وفور بکثرت بسیار : خوب دارید و فروان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش .