معانی کلمه : فرا
لغت نامه دهخدا
فرا. [ ف َ ] (اِخ ) نام یکی از دهکده های دهستان پریجان سوادکوه در مازندران که اکنون بدین نام شناخته نمیشود. (از مازندران و استرآباد ترجمه ٔ فارسی ص 156).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(فَ) [ ع . = فراء ] (اِ.) گورخر.
(فَ رّ) [ ع . فرُاء ] (ص .) 1 - پوستین دوز، پوستین فروش . 2 - پوست پیرا، واتگر.
(فَ) [ اوس . ] 1 - (پ ی ش .) بر سر فعل درآید و آن در اصل به معنی به ، به سوی ، در باشد: فرارو. 2 - (حراض .) نزد، نزدیک : فرااو رفتم . 3 - به ، با. 4 - سوی ،جانب . 5 - (ص .)بلند، عالی . 6 - در میان : فراچنگ . 7 - دورتر یا بالاتر: فراتر. 8 - پیرامون ، گرداگرد: فرابار.
فرهنگ فارسی
پیشوندکه دراول کلمه آیدومعنی سوی وطرف وپیش ونزدوبروبالاوروی میدهدمثل فراتر، فراخورفراخواندنفرارسیدنفراگرفتن
( اسم ) گورخر .
نام یکی از دهکده های دهستان پریجان سوادکوه در مازندران که اکنون بدین نام شناخته نمی شود .
( اسم ) گورخر .
نام یکی از دهکده های دهستان پریجان سوادکوه در مازندران که اکنون بدین نام شناخته نمی شود .
فرهنگ اسم ها
اسم: فرا (دختر) (فارسی) (تلفظ: farrā) (فارسی: فَرّا) (انگلیسی: farra)
معنی: برخوردار از فرّ ایزدی، [فرّ ( اوستایی ) = فروغ یا موهبت ایزدی، ا ( پسوند نسبت ) ]، منسوب به فرّ، که هر کس از آن بهره مند شود، برازنده ی سالاری و فرمانروایی گردد و به شهریاری رسد و آسایش گر و دادگر شود
معنی: برخوردار از فرّ ایزدی، [فرّ ( اوستایی ) = فروغ یا موهبت ایزدی، ا ( پسوند نسبت ) ]، منسوب به فرّ، که هر کس از آن بهره مند شود، برازنده ی سالاری و فرمانروایی گردد و به شهریاری رسد و آسایش گر و دادگر شود
مترادف و متضاد
گورخر
بلند، عالی
پیش، نزد، نزدیک
بالا، فوق، ماورا، ورا
۱. بالا، فوق، ماورا، ورا
۲. پیش، نزد، نزدیک
۳. بلند، عالی
۴. گورخر
ultra- (پیشوند)
فرا، ماورا، برتر از، ثغور، ماورا حدود، ماورا فضا
