فذالک. [ ف َ ل ِ ] ( از ع ، اِ مرکب ) باقی و بقیه چیزی. ( غیاث ). || خلاصه. ( یادداشت بخط مؤلف ). اصل این کلمه ازریشه رباعی فَذْلَک َ بوده است و در پارسی الفی را بخطا بر آن افزوده اند : فذالک آن بود که بودنی بوده است. به سر نشاط باید شد. ( تاریخ بیهقی ).هرگز مباد بر تو فذالک شمار عمرکاندر شمار فضل و کرم بی فذالکی.سوزنی.ما همان مرغیم خاقانی ، که ما را روزگارمیدواند وین دویدن را فذالک کشتن است.خاقا...