معانی کلمه : غنی
لغت نامه دهخدا
غنی . [ غ ُ ن َ ] (اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ).
غنی . [ غ َ ] (اِخ ) ابن قطیب . صحابی است . (حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ص 102).
فرهنگ عمید
۱. توانگر، مالدار، بی نیاز.
۲. سرشار، پر از عناصر مفید.
۲. سرشار، پر از عناصر مفید.
فرهنگ معین
(غَ) [ ع . ] (ص .) 1 - توانگر. 2 - بی نیاز.
(غِ نا) [ ع . ] 1 - (مص ل .) توانگر شدن . 2 - (اِمص .) بی نیازی ، توانگری .
(غِ نا ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) توانگر شدن . ۲ - (اِمص . ) بی نیازی ، توانگری .
(غَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - توانگر. ۲ - بی نیاز.
(غَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - توانگر. ۲ - بی نیاز.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
(واژۀ پیشنهادی کاربران) پُردار.
فرهنگ اسم ها
مترادف و متضاد
بینیاز، پولدار، توانگر، ثروتمند، مالدار، متعین ≠ فقیر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پر بار، پرمایه، توانگر
