غلطان . [ غ َ ل َ ] (اِخ )قریه ای است در چهارفرسخی مرو. (از معجم البلدان ).
غلطان. [ غ َ ] ( نف ، ق ) غلتان. غلطنده. آنچه بغلطد. || در حال غلطیدن : همیگشت غلطان به خاک اندراشخوده رخان و برهنه سرا.فردوسی.چو بهرام جنگی رسید اندر اوی کشیدش بر آن خاک غلطان به روی.فردوسی.چو برگشته شد بخت او شد نگون بریده سرش زار و غلطان به خون.فردوسی.من بر میدان تو گردانم چون گ...
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) چیزی که می غلتد غلتنده ۲ - در حال غلتیدن ۳ - هر چیز گرد و مدور یا مروارید غلتان . مروارید کاملا گرد .