غابر. [ ب ِ ] (اِخ ) حصاری است در یمن از اعمال صنعاء. نه به یقین بلکه گمان این است . (معجم البلدان ).
غابر. [ ب ِ ] ( ع ص ) باقی و پاینده. ج ، غُبّر. ( منتهی الارب ). باقی مانده. بقیه. بمانده. قال ابن عمر: غابره النجس ؛ ای باقیه و منه : فانجیناه و اهله الا امرأته کان...
فرهنگ عمید
۱. رونده، گذرنده. ۲. گذشته. ۳. باقی، باقی مانده. ۴. (اسم ) (نجوم ) ستاره ای که از تربیع گذشته و به تثلیث نرسیده باشد، یا از تسدیس تجاوز کرده و به تربیع نرسیده باشد.
فرهنگ معین
(بِ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - گذشته ، مقابل حال و آینده . ۲ - باقی ، باقی مانده .
فرهنگ فارسی
۱ - باقی پاینده . ۲ - باقی مانده . ۳ - گذشته درگذشته . ۴ - کوکبی که از تربیع تجاوز کرده و به تثلیث نرسیده باشد یا از تسدیس تجاوز کرده و به تربیع نرسیده است جمع : غابرین . حصاری است در یمن از اعمال صنائ نه به یقین بلکه گمان این است .