عیبجوی. [ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) عیب جوینده. عیبجو. کسی که کاوش معایب و بدی مردمان کند تا آشکار سازد. ( از ناظم الاطباء ) : چه گوید تو را دشمن عیبجوی چو بی جنگ پیچی ز بدخواه روی.فردوسی.چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن عیبجوی.فردوسی.از آهو همان کش سپید است موی نگوید سخن مردم عیبجوی.فردوسی.یکی را گفتندعیب هست ، گفت نه ، گفتند عیبجوی هست ، گفت بسیار، گفتند چنان دان که معیوبتر کس توئی. (...
فرهنگ فارسی
( عیبجو ی ) ( صفت ) ۱ - کسی که تفحص بدیها و معایب دیگران کند تا آنها را آشکار سازد ۲ - بدگوی مردمان .