عنقریب. [ ع َ ق َ ] ( ع ق مرکب ) عن قریب. مرکب ازعن + قریب. بزودی. بهمین زودی. بهمین نزدیکی. زود. زود باشد که. در این نزدیکی. تا نه دیر : به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن که عنقریب تو بی زر شوی و او بیزار.سعدی.که سالوک این منزلم عنقریب بد از نیک نادر شناسد غریب.سعدی.تبه گردد آن مملکت عنقریب کز او خاطرآزرده گردد غریب.سعدی.عنقریب بود که آن سرای و خانه بر سر خداوندش فرودآید و خراب گردد. ( تاریخ قم ص 148...
فرهنگ عمید
به زودی، به همین زودی، به همین نزدیکی، زود باشد که.
فرهنگ معین
(عَ قَ ) [ ع . ] (ق مر. ) به زودی .
فرهنگ فارسی
بزودی، بهمین زودی، بهمین نزدیکی، زودباشدکه عن قریب بزودی بهمین زودی بزودی بهمین زودی بهمین نزدیکی زود زود باشد که : تبه گردد آن مملکت عن قریب کزو خاطر آزده آید غریب . ( بوستان . کلیات )