عناق . [ ع َ ] (اِخ ) رودباری است در زمین طی . (منتهی الارب ).
عناق . [ ع َ ] (اِخ ) نام اسب مسلم بن عمر باهلی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
عناق . [ ع َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). وادی عناق ،وادیی است در حمی در خاک غنی . (از معجم البلدان ).
ستارهای در صورت فلکی دب اکبر.
دست در گردن یکدیگر زدن؛ یکدیگر را در آغوش گرفتن؛ معانقه.