عمل کردن. [ ع َ م َ ک َدَ ] ( مص مرکب ) انجام دادن. کاری کردن : چو خسرو دید کایام آن عمل کردکمند افزود و شادروان بدل کرد.نظامی.چون عمل کردی شجر بنشاندی اندر آخرحرف اول خواندی.مولوی. || به کار بردن. معمول داشتن. بجای آوردن. بکار بستن : به قانون عمل کردن ، به دستور عمل کردن ، به فرمان عمل کردن ، به فتوی عمل کردن : عالمی است که تقریر مسائل شرعی می کند، مردمان بدو عمل کنند و خود بدو عمل نمی کند. ( قصص...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) رفتار کردن انجام دادن : اقبال تو بلندی نمود و خدای تعالی به مصلحت خود عمل کرد ...
مترادف و متضاد
function (فعل)عمل کردن، کار کردن، وظیفه داشتنdo (فعل)انجام دادن، عمل کردن، بدرد خوردن، کردن، کفایت کردنpractice (فعل)عمل کردن، ورزش، تمرین کردن، ممارست کردن، برزیدنexecute (فعل)ادا کردن، عمل کردن، نمایش دادن، اداره کردن، اجرا کردن، اعدام کردن، عمل اوردن، قانونی کردن، نواختنact (فعل)برانگیختن، عمل کردن، رفتار کردن، کنش کردن، کار کردن، جان دادن، روح دادن، اثر کردن، بازی کردن، نمایش دادنwork (فعل)عمل...