معانی کلمه : علم
لغت نامه دهخدا
علم . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) کوه فردیست در مشرق حاجر و موسوم به أبان است و دارای نخل و وادی است . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(ع ِ لْ) [ ع . ] 1 - (مص م .) دانستن . 2 - یقین داشتن . 3 - (اِمص .) دانش ، آگاهی . ج . علوم .
(عَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - نشانه ، نشان . 2 - پرچم ، رایت . 3 - بزرگ و مهتر قوم . 4 - نامی ، مشهور. 5 - نقش ونگار جامه . 6 - صلیب مانندی از فلز با تزئینات خاص که ماه محرم هنگام عزاداری پیشاپیش دسته حرکت می دهند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پرچم، بیرق
دانش (فردی)، دانستههای یک نفر، دانستگی
دانش(بشری)، چیستا، فرهنگ (جمع آن علمها و علوم میباشد)
دانشنامه عمومی
علم نوری است در قلب وروح ما که با آن حق وباطل،خوب وبدراتشخیص می دهیم.
جملات نمونه
علم کردن
to raise (a flag, etc.), to broach
شیمی علم مهمی است
chemistry is an important science
علم او همه را تحت تاثیر قرار داد
his learning impressed everyone
روانشناسی هم علم است و هم هنر
psychology is both a science and an art
مترادف و متضاد
لغت
اسمخاص
اطلاع، یقین
مشهور، معروف، نامی
حکمت، دانش، معرفت ≠ جهل، نادانی
بیرق، پرچم، درفش، رایت، علامت، نشان
۱. حکمت، دانش، معرفت
۲. اطلاع، یقین ≠ جهل، نادانی
۱. بیرق، پرچم، درفش، رایت، علامت، نشان
۲. مشهور، معروف، نامی
۳. اسمخاص
۴. لغت
