معانی کلمه : عقیل
لغت نامه دهخدا
عقیل . [ ع َ ] (اِخ ) ابن مقرن . صحابی است . (منتهی الارب ).
عقیل . [ ] (اِخ ) ابن بلال بن جریر. نبه ٔ جریر شاعر معروف ،شاعری مقل ّ (کم شعر) است . (از الفهرست ابن الندیم ).
فرهنگ معین
(عَ ) [ ع . ] (ص . ) خردمند، گرامی .
فرهنگ فارسی
ابن کعب بن عامر ابن صعصعهیکی از قبایل قدیم جزیره العرب و آن بطنی است از هوازن قیس عیلان . مسکن این قبیله در جنوب نحد است . توبه بن الحمیر و مجنون لیلی الاخیلیه از شاعران این قبیله و بشار ابن برد شاعر از موالی ایشان بود.
معقول، مردگرامی و ردمند
( صفت ) خردمند و بزرگوار عاقل و گرامی .
ابن موسی الکاظم ( ع ) یکی از فرزندان امام موسی کاظم ( ع ) است
معقول، مردگرامی و ردمند
( صفت ) خردمند و بزرگوار عاقل و گرامی .
ابن موسی الکاظم ( ع ) یکی از فرزندان امام موسی کاظم ( ع ) است
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: aqil) (عربی) خردمند و بزرگوار ، عاقل و گرامی ؛ (در اعلام) فرزند ابوطالب و فاطمهی بنت اسد و برادر امیرالمؤمنین علی (ع) .
مترادف و متضاد
۱. خردمند، عاقل، فهیم، لبیب
۲. بزرگوار، گرامی
