عشقباز. [ ع ِ ] ( نف مرکب ) عشق بازنده. آنکه عشقبازی کند. عاشق پیشه. ( فرهنگ فارسی معین ). مرد شهوت پرست و عاشق و زن دوست. ( ناظم الاطباء ) : عشقبازان که به دست آرند آن حلقه زلف دست در سلسله مسجداقصی بینند.خاقانی.شهری بفتنه شد که فلانی ازآن ِ ماست ما عشقباز صادق و او عشقدان ماست.خاقانی.عشقبازان را برای سر بریدن سنت است بر سر نطع ملامت پای کوبان آمدن.خاقانی.شکّر و بادام بهم نکته ساززهره و مریخ بهم ...
فرهنگ عمید
عاشق، عاشق پیشه، کسی که عشق بازی می کند، آن که کارش عشق ورزی است: تو که در بند خویشتن باشی / عشق بازی دروغ زن باشی (سعدی: ۱۳۴ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آن که عشق بازی کند عاشق پیشه . ۲ - ( در هندوستان ) کبوتر باز .