معانی کلمه : عبدالحی
لغت نامه دهخدا
عبدالحی . [ ع َ دُل ْ ح َی ْی ] (اِخ ) ابن علی بن محمد الطالوی الحنفی الدمشقی . او را دیوان شعر و کتابی است در ادب به نام مرور الصبا و الشمول . وی به سال 1117 هَ . ق . به دمشق درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
فرهنگ فارسی
منشی از خطاطان مشهور و در خط نستعلیق سر آمد بود در زمان سلطان سعید مدتی صاحب دیوان انشائ بود مناشیر مینوشت و بعد از واقعه قراباغ منظور نظر تربیت ایمر حسن بیک شده تا آخر حیات در ملازمت سلاطین آق قوینلو به همان منصب اشتغال داشت
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: abdolhay) (عربی) بندهی حی ، که [حی] نامی است از نامهای خدای تعالی (هوالحی الذی لایموت)، بندهی زنده (خدا) ؛ (در عرفان) آن که مظهر و مجلای حیات سرمدیه حق و زنده به حیات ابدی حق باشد ، که در حقیقت باقی به بقاءالله است و این مرتبهی بقاء بعد از فناست .
