معانی کلمه : طرقیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
ترکیدن
ترکیدن خدای عزول بعظمت خویش امر خویش بر کوه افکند و از هیبت خدای عزوجل بطرقید و شش پاره شد و از زمین بزمین حجاز افتاد .
ترکیدن خدای عزول بعظمت خویش امر خویش بر کوه افکند و از هیبت خدای عزوجل بطرقید و شش پاره شد و از زمین بزمین حجاز افتاد .
