معانی کلمه : طب
لغت نامه دهخدا
طب . [ طُب ب ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ).
طب . [ طِب ب ] (اِخ ) نام شهری است . رجوع به تب شود.
فرهنگ عمید
علمی که دربارۀ انواع بیماریها و طریق معالجۀ آنها بحث میکند؛ پزشکی.
〈 طب روحانی: (پزشکی) [قدیمی] علم به حالات قلب و علاج آفات آن و چگونگی حفظ اعتدال جسمانی و روحانی.
〈 طب سوزنی: (پزشکی) از روشهای طب سنتی که از سالیان دراز در چین متداول بوده و در آن اعضای خاصی در بدن را با سوزنهای فلزی تحریک یا بیحس میکنند تا بعضی امراض را معالجه کنند؛ سوزنپزشکی.
فرهنگ معین
(طِ بّ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) درمان کردن . ۲ - (اِ. ) معالجه . ۳ - پزشکی .
فرهنگ فارسی
← دانش پزشکی
گویش مازنی
پزشک
مترادف و متضاد
درمانشناسی
پزشکی، طبابت
درمان، معالجه
علمالابدان، حرفه پزشکی
درمان کردن، معالجه کردن، درمانگری کردن، شفا دادن
۱. پزشکی، طبابت
۲. علمالابدان، حرفه پزشکی
۳. درمان، معالجه
۴. درمانشناسی
۵. درمان کردن، معالجه کردن، درمانگری کردن، شفا دادن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پزشک
فرهنگستان زبان و ادب
[پزشکی] ← دانش پزشکی
