کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه صلد | کلماتور
معانی کلمه : صلد
تلفظ بین المللی :
/sˈald/
تلفظ :
[s'ald]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دانشنامه اسلامی
کلمات مرتبط
صلداء
صلداءه
صلدام
صلدح
صلدحه
صلدد
صلدم
صلدمه
صلده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دانشنامه اسلامی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
صلد. [ ص َ / ص ِ ] ( ع ص ) سخت و رست تابان. ( منتهی الارب ). سنگ سخت و درخشان. ( ترجمان علامه جرجانی ). || جای سخت که هیچ نرویاند. || اسب که خوی نکند. || سربی موی. یقال : حجر صلد و جبین صلد؛ ای صلب املس. ( منتهی الارب ). پیشانی روشن. ( دهار ). || ( مص ) زدن ستور زمین را بهر دو دست در دویدن. || برآمدن ستور بر کوه. || بانگ کردن دندان.( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || درخشیدن جای موی رفته از سر. (...
فرهنگ فارسی
سخت و رست تابان
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب]
تکرار در قرآن: ۱(بار)
«صَلْداً» نیز به معنای سنگ صافی است که چیزی بر آن نمی روید.
wikialkb:
ریشه_صلد
کلمات مرتبط
صلداء
صلداءه
صلدام
صلدح
صلدحه
صلدد
صلدم
صلدمه
صلده
نظرات