صفا کردن. [ ص َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آشتی کردن. صلح کردن با : آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفائی بکنیم.حافظ.بیار باده و آماده ساز مجلس عیش که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده ست.عرفی ( از آنندراج ).کاش آن شوخ جفاپیشه وفائی بکندبا من بیدل و آرام صفائی بکند.امیر لاهیجی ( از آنندراج ).باز در خاطر من گذشت که اندک خصومتی بود و زود صفا کردیم. ( انیس الطالبین نسخه خطی کتابخانه م...
فرهنگ معین
(صَ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) ۱ - آشتی کردن . ۲ - عیش و عشرت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - آشتی کردن صلح کردن . ۲ - شاد کردن خشنود کردن . ۳ - عیش و عشرت کردن . ۴ - نوعی مصاحفه و آن چنانست که پنجه های یکدیگر را به هم پیوندند و هر یک دست دیگری را می بوسد . ۵ - مردن : فلانی صفا کرد .