معانی کلمه : صافی
لغت نامه دهخدا
صافی . (اِخ ) میرزا جعفر. رجوع به صافی اصفهانی شود.
صافی . (اِخ ) وی از حاجبان ایلک بود و نام وی در ترجمه ٔ تاریخ یمینی (ص 233) آمده است .
فرهنگ عمید
۱. ظرفی با سوراخهای ریز که در آن برخی از خوردنیها را صاف میکنند یا آب آنها را میگیرند.
۲. هر نوع ابزاری که بهوسیلۀ آن مایعی را صاف میکنند.
فرهنگ معین
[ ع . ] ۱ - (اِفا. ) پاکیزه ، خالص . ۲ - (اِ. ) شراب بی غش . ۳ - پارچه یا ظرف مشبک مخصوصی که مایعات را از آن عبور داده صاف می کنند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
صافی (ابهام زدایی).
wiki: گونه از تیره صافی ماهیان است.
wiki: صافی (ماهی)
مترادف و متضاد
خالص
فیلتر
همواری
ترشبالا
بیغش، ناب
پاکیزه، زلال، زلالی
۱. خالص
۲. بیغش، ناب
۳. پاکیزه، زلال، زلالی
۴. فیلتر
۵. همواری
۶. ترشبالا
فرهنگ فارسی ساره
پالایه
واژه نامه بختیاریکا
تَوسی؛ هُواری؛ دُلم
فرهنگستان زبان و ادب
{filter} [شیمی، قطعات و اجزای خودرو، مهندسی بسپار، مهندسی شیمی] جسمی متخلخل برای جداسازی جامدات معلق از مایعات یا گازها
