شیرین سخن. [ س ُ خ َ ] ( ص مرکب ) کسی که گفتار وی نوشین و خوش آیند بود. ( ناظم الاطباء ). شیرین بیان. شیرین گفتار. فصیح. زبان آور. نطاق. سخنور. سخن آور. خوش صحبت. ( یادداشت مؤلف ) : میان سپهدار و آن سروبن زنی بود گوینده شیرین سخن.فردوسی.یکی مرد باسنگ و شیرین سخن گزین کرد از آن چینیان کهن.فردوسی.چنین گفت با مرد شیرین سخن که سر نیست این آرزو را نه بن.فردوسی.جوان زبان چرب و شیرین سخن نه از پیر نستوه...
فرهنگ عمید
۱. خوش سخن، خوش صحبت، شیرین کلام، شیرین گفتار، کسی که گفتارش خوش آیند است. ۲. لطیفه گو.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - کسی که گفتارش خوش آیند و مطبوع است خوش صحبت . ۲ - بذله گو لطیفه گوی .