شگفت ماندن. [ ش ِ گ ِ / گ ُ دَ ] ( مص مرکب )تعجب کردن. حیران ماندن. در شگفت ماندن. متعجب شدن.سخت دچار شگفتی گشتن. ( یادداشت مؤلف ) : بگفت این و خود ساز دیگر گرفت نگه کن کنون تا بمانی شگفت.فردوسی.یکی را ز بن دور کرده دو کفت از آن خستگان ماند نعمان شگفت.فردوسی.بماند اندر او جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر برگرفت.فردوسی.به آوردگه رفت و نیزه گرفت همی مانده از گفت مادر شگفت.فردوسی.ز همت هنر تو شگفت ماند...