معانی کلمه : شکله
لغت نامه دهخدا
شکلة. [ ش َ ک ِ ل َ ] (ع ص ) زن با ناز و کرشمه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
شکله . [ش ِ ل ِ ] (اِ) آنچه از جامه و جز آن به جایی بند شده پاره گردد. (از برهان ) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء): اقتواء؛ شکله برکشیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تقویر؛ شکله برکشیدن جامه . (تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ عمید
۱. تکۀ لباس یا پارچه که به میخ یا شاخ درخت یا جای دیگر گیر کند و پاره شود.
۲. تکۀ کوچکی از خربزه یا هندوانه که با کارد می برند.
۲. تکۀ کوچکی از خربزه یا هندوانه که با کارد می برند.
فرهنگ معین
(ش لَ یا لِ ) (اِ. ) یک برش یا قاچ از هندوانه و مانند آن .
فرهنگ فارسی
( اسم ) قطعه ای که از هندوانه و خربزه و مانند آن با کارد برند قاچ . ۲ - قطعه ای از لباس و پارچه که به میخ یا جای دیگر بند شود و پاره گردد .
اقتوائ شکله بر کشیدن تقویر شکلله بر کشیدن جامه .
اقتوائ شکله بر کشیدن تقویر شکلله بر کشیدن جامه .
