شکرریز کردن. [ ش َ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نثار. نثار کردن. ( یادداشت مؤلف ) : بر چهره آن بت دلاویزکردند به تنگنا شکرریز.نظامی.که با شیرین چه بازی کرده پرویزعروس اینجا کجا کرداو شکرریز.نظامی.از شکر توشه های راه کنم تا شکرریز بزم شاه کنم.نظامی.به گوهرکنی تیشه را تیز کن عروس سخن را شکرریز کن.نظامی. || سخنان شیرین گفتن. شیرین زبانی کردن : زبان بگشاد با عذری دلاویزز پرسش کرد شیرین را شکرریز.نظامی.وگ...