معانی کلمه : شورمور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مورچۀ ریز و ضعیف، مورچۀ خرد.
۲. (صفت ) حقیر، ضعیف، درمانده، ناتوان.
۳. (اسم مصدر ) شور، غوغا، آشوب.
۲. (صفت ) حقیر، ضعیف، درمانده، ناتوان.
۳. (اسم مصدر ) شور، غوغا، آشوب.
فرهنگ فارسی
( اسم ) مورچه خرد و ضعیف .
