معانی کلمه : شمال
لغت نامه دهخدا
شمال .[ ش ِ ] (اِخ ) آذربادگان . (آثارالباقیه ) (مفاتیح ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ یمین] طرف چپ، سمت چپ.
۲. [مقابلِ جنوب] (جغرافیا ) طرف دست چپ کسی که رو به مشرق ایستاده باشد.
۳. (صفت ) [قدیمی] شوم، نامبارک، بدیمن.
۲. [مقابلِ جنوب] (جغرافیا ) طرف دست چپ کسی که رو به مشرق ایستاده باشد.
۳. (صفت ) [قدیمی] شوم، نامبارک، بدیمن.
فرهنگ معین
(ش ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - سمت روبروی ما وقتی که خورشید در سمت راستمان باشد. ۲ - سمت چپ .
فرهنگ فارسی
← جهان شمال
دانشنامه عمومی
نَسا، نَسو، جانب و سویی که خورشید به آن سو کمتر بتابد. در پستی و بلندی به ویژه در کوه یا کوههایی که یک سویش رو به شمال یا نَسا باشد، خورشید کمتر به آنسو می تابد. واژگونه ی جنوب یا خورتاب که در همه ی روز یا در بیشتر هنگام روز، خورشید بدان سوی می تابد. این واژه همچنان در زبان تالشی امروز کاربرد دارد و در زبان فارسی نیز به همان معنی جایی است که بر آن آفتاب نتابد یا کمتر بتابد.
گویش مازنی
۱شمال ۲باد ملایم خنک
/shemaal/ شمال - باد ملایم خنک
مترادف و متضاد
سمت چپ، یسار
خو، سرشت، نهاد
چهره، شکل، صورت
۱. خو، سرشت، نهاد
۲. چهره، شکل، صورت
۳. سمت چپ، یسار
north (اسم)
باد شمال، شمال، در شمال
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
اپاختر
فرهنگستان زبان و ادب
[علوم سیاسی و روابط بین الملل] ← جهان شمال
