شش قبرقه. [ ش َ / ش ِ ق َ ب ُ / ب ِ ق َ / ق ِ ] ( ص مرکب ) یا شش قبرغه. ( مرکب از شش عدد فارسی و غبرقه ترکی به معنی استخوان پهلو ) کنایه از شخص احمق : شخصی غلامی داشت بس ابله ، روزی گفتش تمام مردم عالم هفت قبرقه دارند و ترا شش است می میری. غلام در رنج دراز افتاد و در این غم بمرد. از آن باز بر شخص احمق اطلاق کنند. و قبرقه استخوان پهلو و کمر آدمی را گویند. ( آنندراج ) : شش قبرقه غلام مجهولی که نه گر...
فرهنگ عمید
دشنامی به غلامان و کنیزان سیاه پوست.
فرهنگ فارسی
یا شش قبرغه کنایه از شخص احمق : شخصی غلامی داشت بس بله روزی گفتش تمام مردم عالم هفت قبرقه دارند وترا شش است می میری غلام در رنج دراز افتاد و درین غم بمرد .از آن باز بر شخص احمق اطلاق کنند .