شسته . [ ش ِ / ش َ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مخفف نشسته . (یادداشت مؤلف ). نشسته . (فرهنگ فارسی معین ) : بپرسید کآن سبز ایوان بپای کدام است تازان و شسته بجای . اسدی .من شسته به نظاره و انگشت همی گزو آب مژه بگشاده و غلطان شده چون گوز. سوزنی .شسته در باطن میان گلستان ظاهراً خاری میان دوستان . مولوی .جوق جوق مبتلا دیدی نزارشسته بر در با امید و انتظار. مولوی .حاصل آن کودک بر آن تخت نضارشسته پهلوی قباد شهری...
فرهنگ عمید
۱. پاکیزه و آبکشیده؛ پاکشده با آب. ۲. (اسم) [قدیمی] دستارچه. 〈 شستهورفته: [عامیانه، مجاز] پاک؛ پاکیزه.
۱. پاکیزه و آب کشیده، پاک شده با آب. ۲. (اسم ) [قدیمی] دستارچه. * شسته ورفته: [عامیانه، مجاز] پاک، پاکیزه.
فرهنگ معین
(شُ تِ ) (ص مف . ) ۱ - پاک شده ، آب کشیده . ۲ - (اِ. ) دستارچه .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آب کشیده پاکیزه ( جمع : برای اشخاص شستگان ) . ۲ - دستارچه . یا شسته و روفته . ۱ - پاک و پاکیزه . ۲ - آماده و مهیا .