شرنگ. [ ش َرَ ] ( اِ ) حنظل. ( ناظم الاطباء ). خربزه تلخ که آن را تلخک و کبست نیز گویند. به معنی اخیر منقول از زبان گویاست. ( شرفنامه منیری ). خربزه تلخی باشد که در صحرا سبز شود و آن را به تازی حنظل خوانند. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از غیاث اللغات ) ( برهان ): سرمق ؛ شرنگ و آن گیاهی است پهن برگ ، خوردن دو درهم تخم سائیده آن سه هفته تریاق است مر استسقا را و کثار آن مورث هلاکت. ( منتهی الارب ). حنظل و آن...
فرهنگ عمید
۱. سَم، زهر: تیر ستم فلک خدنگ است / شهد شرۀ جهان شرنگ است (انوری: ۲۱ ). ۲. هرچیز تلخ. ۳. (زیست شناسی ) = حنظل
فرهنگ معین
(شَ رَ ) (اِ. ) ۱ - سمُ، زهر. ۲ - هر چیز تلخ . ۳ - حنظل .
فرهنگ فارسی
سم، زهر، هرچیزتلخ، حنظل، کبست ( اسم ) ۱ - زهر سم . ۲ - هر چیز تلخ . ۳ - حنظل .
دانشنامه عمومی
تجمل. شکوه. جاه و جلال. دم و دستگاه. کبکبه و دبدبه. عزت و جاه.