شرطة. [ ش ُ طَ ] (ع مص ) معلق کردن چیزی را بچیزی . یقال : خذ شرطتک . (از منتهی الارب ).
بادی که برای کشتیرانی مساعد باشد و کشتی را به مقصد برساند؛ باد موافق.
۱. نگهبان و پاسبان شهر؛ افسر شهربانی.
۲. [قدیمی] نگهبان برگزیدۀ حاکم.
بادموافق
شرط، پیمان
چاوش، طلایهدار
پاسبان، پلیس، شحنه
۱. بادموافق
۲. شرط، پیمان
۳. پاسبان، پلیس، شحنه
۴. چاوش، طلایهدار
۵. کوتوال