معانی کلمه : شر
لغت نامه دهخدا
شر. [ ش ُرر ] (ع اِ) شَرّ. (منتهی الارب ). رجوع به شر شود.
شر. [ ش َ ] (اِ) نامی است که در نور و مازندران به شمشاد دهند. (از درختان جنگلی ایران ص 193).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ خیر، جمع: شرور] بدی، فساد.
۲. ضرر، زیان.
۲. ضرر، زیان.
فرهنگ معین
(شَ رّ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - بدی . ۲ - بدذاتی . ۳ - فساد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
بد
بدشدن، بدی کردن، بدی، فساد، فاسدشدن، شرور، بدکار، بدکارتر، بدکردارتر، بسیارشریر، اشرار
( صفت ) ۱ - بد کارتر بد کردار تر . ۲ - بسیار شریر جمع : شرار .
نامی است از جمله نامهای آفتاب عالمتاب .
( صفت ) ۱ - بد کارتر بد کردار تر . ۲ - بسیار شریر جمع : شرار .
نامی است از جمله نامهای آفتاب عالمتاب .
دانشنامه عمومی
بد
شِر یعنی مندرس ، کهنه ، پاره
گویش مازنی
۱شعر ۲شیر – سلطان جنگل ۳شیر آب و غیره
۱شهر ۲شر فاسد – بدکردار ۳مکانی مشخص ۴شرح و تفصیل
/shar/ شهر - شر فاسد – بدکردار ۳مکانی مشخص ۴شرح و تفصیل & شعر - شیر – سلطان جنگل ۳شیر آب و غیره
مترادف و متضاد
بدی ≠ خیر
تباهی، فساد
آشوب، شورش، غائله، فتنه
۱. بدی
۲. تباهی، فساد
۳. آشوب، شورش، غائله، فتنه ≠ خیر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بد
واژه نامه بختیاریکا
( شِر ) شُر؛ جرعه
( شِر ) عقب؛ دنبال؛ پی
( شِر ) مدت؛ واحد وقت
( شِر ) واشر ( یه چی ) وَستِن
تیمِه؛ جَر
( شُر ) شِر
( شِر ) عقب؛ دنبال؛ پی
( شِر ) مدت؛ واحد وقت
( شِر ) واشر ( یه چی ) وَستِن
تیمِه؛ جَر
( شُر ) شِر
