شاد. (اِخ ) ابن شین محدث ، از قتیبه روایت حدیث کرده و علی بن موسی البریعی از او روایت دارد. (تاج العروس ) (منتهی الارب ذیل ش ی ن ).
شاد. [ شادد ] (ع ص ، اِ) در نزد مصریان قدیم بمعنی رئیس بوده گویند: شاد الدیوان . (اقرب الموارد). حاکم و مدیر و فرمانده . (ناظم الاطباء).
خشنود؛ خوشحال؛ خوشوقت؛ بیغم؛ خوشوخرم.
〈 شاد زیستن: (مصدر لازم) به شادی و خوشی زندگی کردن.
[ په . ] (ص .) خوش ، خشنود.
[ ع . ] (اِفا.) نادر، کمیاب .
ویژگی فردی که احساس شادی یا شادمانی میکند متـ . شادمان
زنده،زندگی،زیستن
(تلفظ: šād) بدون غم و اندوه ، خوشحال ، مسرور ، ویژگی آنچه سبب شادی میشود ؛ (در قدیم) با شادی و خوشی .
بانشاط، بشاش، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشدل، خوشوقت، زندهدل، سردماغ، شادمان، شنگول، فارغ، مبتهج، محظوظ، مسرور، مشعوف ≠ اندوهگین، مغموم