معانی کلمه : سیر
لغت نامه دهخدا
سیر. (اِخ ) دهی است از دهستان کوهپایه ٔ بخش ریوش شهرستان کاشمر. دارای 1501 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، میوجات و عناب . شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
فرهنگ عمید
سیرت#NAME?
واحد اندازهگیری وزن در ایران، برابر با ۷۵ گرم (= ۱۶ مثقال یا یکچهارم من تبریز).
۱. [مقابلِ گرسنه] آنکه تازه غذا خورده و معدهاش پر است و دیگر میل به خوراک ندارد.
۲. پر؛ سرشار.
۳. بیزار.
۱. غدۀ زیرزمینی گیاه سیر با قطعههای جداگانه و سفید رنگ در غشاهای نازک و ظریف که بوی تندی دارد.
۲. گیاه این غده که علفی، پایا، و از خانوادۀ سوسن است.
فرهنگ معین
(اِ.) واحدی برای وزن برابر با 75 گرم .
(س یَ) [ ع . ] (اِ.) جِ سیرت ؛ روش ها.
(پس .) پسوندی است دال بر مکان : سردسیر.
[ په . ] (ص .) 1 - کسی که معده اش از غذا پُر است . 2 - بیزار، متنفر. 3 - رنگ تند.
(سَ یا س ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) راه رفتن ، گردش کردن . 2 - (اِمص .) رفتار، گردش ، حرکت .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پسنوندیست دال بر مکان : سردسیر ( ییلاق ) گرمسیر ( قشلاق )
دهی است جزئ دهستان آتش بیک بخش سر اسکندر شهرستان تبریز .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گوسفند با سر قهوه ای مایل به سفید
سیر گیاهی است از تیره ی سوسنی ها که علفی و پیازدار و شامل ...
گویش بختیاری
1. سیر (در برابر گرسنه)؛ 2. سیر.
مترادف و متضاد
اسم ≠ راغب
سنتها، سنن
طریقتها، مذاهب
رفتارها، روشها، سیرتها
بیزار، گریزان، متنفر، نفور
حرکت، دور، دوران، گردش ≠ سکون
۱. رفتارها، روشها، سیرتها
۲. سنتها، سنن
۳. طریقتها، مذاهب
