سکستن. [ س ُ ک ُ ت َ ] ( مص ) گسیختن و پاره گشتن. ( برهان ) ( جهانگیری ). مقلوب گسستن است. ( انجمن آرای ناصری ) : غل و بند درهم سکستم همه دوان آمدم نزد شاه رمه.فردوسی.گرچه شب اندر سکست ماه بلند است باده خوش آمد بماهتاب درافکن.عطار.باز توبه میکند با رای سست دیو در دم باز توبه اش را سکست.مولوی.چون قضایت جعل تدبیرت سکست چون نشد بر تو قضای او درست.مولوی. || کنده شدن. ( برهان ) ( جهانگیری ). جدا شدن : ...
فرهنگ عمید
۱. گسستن، گسیختن. ۲. کنده شدن، جدا شدن: چونکه از امرودبُن میوه سکست / گشت اندر عهد و نذر خویش سست (مولوی: ۴۰۰ ).