سپیدرو. [ س َ / س ِ ] ( ص مرکب ) سپیدچهره و سپیدپوست. مقابل سیاه رو : همچون بیاض چشم سیاهان خوش نگاه هند از غریب زاده ایران سپیدروست.میرزا طاهر ( از آنندراج ).رجوع به سپیدروی شود. || بمجاز، بمعنی سربلند. سرفراز. سرافراز : سپیدرویم چون روز تا بمدحت توسیاه کردم چون شب دفاتر الواح.مسعودسعد. || کنایه از مردم نیک ، بر خلاف سیه روی ، و آن را سپیدکار نیز گویند، و روسپید مثله. ( آنندراج ). سرافراز. مفتخر ...
فرهنگ عمید
۱. آن که چهره ای سفید و درخشان دارد، روسفید، سپیدرخ، سپیدچهره. ۲. [مجاز] مردم نیکوکار. ۳. [مجاز] سربلند، سرفراز.