معانی کلمه : سپری کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - تمام کردن بپایان رسیدن ۲ - معدوم کردن نابود ساختن .
گویش مازنی
پایمال کردن
مترادف و متضاد
پایمال کردن
معدوم کردن، نابود ساختن، نابود کردن
بهپایانرسانیدن، به اتمام رسانیدن، تمام کردن، گذراندن، طی کردن، سر کردن
۱. بهپایانرسانیدن، به اتمام رسانیدن، تمام کردن، گذراندن، طی کردن، سر کردن
۲. معدوم کردن، نابود ساختن، نابود کردن
۳. پایمال کردن
