سوزنگر. [ زَ گ َ ] ( ص ) سوزن ساز. آنکه سوزن سازد : بمدح مجلس میمون تو مزین بادجریده سخن آرای پیر سوزنگر.سوزنی.بگفت ای کور سوزنگر مرا در کار کن آخرکه از جور تو افتاده ست با کیمخت گر کارم.سوزنی.از سوزنگر ندیده ای زخم تبرخواهی که نهم سر تو بر دست پدر.سوزنی.از عشق سوزنگر سررشته تدبیر از دست بداد و آخر بخیه عشق او بروی آمد. ( محمد عوفی ).ز سوزنگرم کار گردیدزارز فولاد در راه من ریخت خار.میرزا طاهر وحید...