سوزناک. ( ص مرکب ) سوزنده. دارای سوزش. ( ناظم الاطباء ). || خشک. گداخته : و بهر زمین که خون هابیل چکید سوزناک باشد وتا قیامت گیاه از آن زمین نروید. ( قصص الانبیاء ). و بعضی [ از خاک ] سوزناک است. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || سوزان. تفته. محزون. غمناک : قول مطبوع از درون سوزناک آید که عودچون همی سوزدجهان از وی معطر می شود.سعدی.سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای توخود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من.سع...
فرهنگ عمید
۱. دارای سوز و سوزش. ۲. [مجاز] ویژگی آه وناله ای که در دل اثر کند و دل را بسوزاند.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - با سوز دارای سوزش . ۲ - آه و ناله ای که در دل اثر کند .