سوار. [ س ِ ] (ع مص ) رجوع به مساورة شود.
سوار. [ س ُ ] (ع اِ) تیزی و حدت شراب . || تیزی هر چیز. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
حلقهای که زنان به مچ دست خود میکنند؛ دستبند؛ دستبرنجن.
(س ) [ ع . ] (اِ.) دستبند زنانه ، دست برنجن .
(سَ) [ په . ] (ص . اِ.) 1 - کسی که بر روی اسب و مانند آن نشیند و از جایی به جایی رود. 2 - (عا.) مسلط ، چیره .
← سوارکار
نامی برای سگ
راکب، سواره، شوالیه، فارس، مرکبنشین ≠ پیاده
۱. راکب، سواره، شوالیه، فارس، مرکبنشین ≠ پیاده
۲. نصب، مونتاژ، تعبیه
۳. مسلط