معانی کلمه : سند
لغت نامه دهخدا
سند. [ س ِ ] (اِخ ) ناحیه ای است به اندلس . (منتهی الارب ).
سند. [ س َ ن َ ] (ع مص ) منسوب شدن بچیزی پشت به پشت . (غیاث ) (آنندراج ). || نسبت کردن چیزی را بچیزی . (غیاث ).
فرهنگ عمید
۱. چیزی که به آن اعتماد کنند.
۲. (حقوق) نوشتهای که وام یا طلب کسی را معین سازد یا مطلبی را ثابت کند.
بچهای که از سر راه بردارند؛ کسی که پدر و مادرش معلوم نباشد؛ حرامزاده: ◻︎ ای سند چو استر چه نشینی تو بر استر / چون خویشتنی را نکند مرد مسخر (منجیک: شاعران بیدیوان: ۲۲۷).
فرهنگ معین
(س ) (اِ.) بچه ای که از سر راه بردارند، حرامزاده .
(سَ نَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - چیزی که به آن اعتماد کنند. 2 - نوشته ، مدرک ؛ ج . اسناد.
(سَ نَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - چیزی که به آن اعتماد کنند. ۲ - نوشته ، مدرک ، ج . اسناد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
هرنوع دبیزهای که وجه حقوقی یا تاریخی یا سازمانی آن غالب باشد
دانشنامه عمومی
سِنْد (send) در گویش گنابادی یعنی حرامزاده ، ولد زنا ، کودکان متولد از رابطه خارج از چهارچوب زناشویی رسمی در آیین گبری را میگفته اند.
گویش مازنی
سن و سال
مترادف و متضاد
صفت
نمودار
بچهنامشروع
بهانه، دستاویز، مستمسک
حجت، معیار، ملاک، مناط
برگه، بنچاق، قباله، قواله، قولنامه، مدرک
حرامزاده، سندره، زنازاده، روسپی زاده، ولدالزنا، ناپاکزاده
۱. حرامزاده، سندره، زنازاده، روسپی زاده، ولدالزنا، ناپاکزاده
۲. بچهنامشروع
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
دستک
