سلامی . [ س َ می ی ] (اِخ ) از اهل بطحیه به عربی شعر میگفته دیوان او نزدیک دویست ورقه است . (ابن الندیم ).
سلامی . [ س ُ ما ] (ع اِ) استخوان سپل شتر. || استخوان انگشت دست و پا. ج ، سلامیات . (منتهی الارب ) (آنندراج ). استخوان انگشت . (مهذب الاسماء). || باد جنوب . (منتهی الارب ) (آنندراج ).