معانی کلمه : سرسری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کاری که بی تٲمل و از روی سستی و سهل انگاری انجام داده شود.
۲. سخن یاوه، بیهوده، و نسنجیده.
۲. سخن یاوه، بیهوده، و نسنجیده.
فرهنگ معین
( ~. سَ ) (ص نسب . ) بی تأمل ، بدون فکر کردن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) کار بی تامل سطحی . ۲ - بیهوده و نسنجیده : سخن سرسری . ۳ - فرو مایه . ۴ - از روی عدم تامل : سرسری کارش را تمام کرد و رفت .
دانشنامه عمومی
سرسری (اصفهان)، روستایی از توابع بخش کوهپایه شهرستان اصفهان در استان اصفهان ایران است.
این روستا در دهستان زفره قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
این روستا در دهستان زفره قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
wiki: سرسری
گویش مازنی
/sar sari/ نوعی بازی ساده با کودکان که از چرخاندن و تکان سر ایجاد شود - بی دقتی
مترادف و متضاد
سهلانگارانه، تسامحآمیز
بیاساس، نسنجیده، بیپایه
بیدقت، سهلانگار، مسامح ≠ سنجیده
۱. بیدقت، سهلانگار، مسامح
۲. سهلانگارانه، تسامحآمیز
۳. بیاساس، نسنجیده، بیپایه ≠ سنجیده
۴. سطحی ≠ عمقی
۵. بیتامل
۶. بیهوده، یاوه
۷. سبکسرانه
