معانی کلمه : سختی
لغت نامه دهخدا
سختی . [ س ُ ] (اِ) سختو. (ناظم الاطباء). رجوع به سختو شود.
فرهنگ عمید
۱. رنج؛ زحمت.
۲. محکمی.
۳. دشواری.
۴. [قدیمی، مجاز] فقر؛ تنگدستی.
۵. وجود نمکهای قلیایی خاکی در آب.
〈 سختی کشیدن: (مصدر لازم)
۱. رنج بردن؛ زحمت کشیدن.
۲. تحمل فقر و تنگدستی کردن.
فرهنگ معین
(سَ )(حامص . )۱ - پایداری . ۲ - مشکل ، دشواری . ۳ - بخل . ۴ - بی رحمی . ۵ - زحمت . ۶ - گرفتاری ،رنج . ۷ - تهیدستی .۸ - آسیب ، بلا.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خاصیت مادۀ غذاییای که بافت آن محکم و سفت است
۱ - محکمی استواری سفتی مقابل سستی نرمی . ۲ - دشواری اشکال مقابل آسانی سهولت . ۳ - درشتی صلابت. ۴ - بخل خست . ۵ - سنگدلی بیرحمی . ۶ - زحمت شفقت . ۷ - محنت رنج . ۸ - فقر تهیدستی . ۹ - آسیب بلا آفت . یا سختی دیوار دهر . ۱ - حوادث روزگار . ۲ - آفتاب .
سختو
سختو
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آزار، اشکال، بلا، تعب، تعسر، تندی، تنگی، ثقل، خشونت، دشواری، رنج، زجر، زحمت، سختی، شدت، صعوبت، صلابت، ضراء، عذاب، عسرت، عنت، غلظت، فشار، گرفتاری، محکمی، محنت، مرارت، مشقت، مصیبت ≠ آسانی، سستی
واژه نامه بختیاریکا
شاخ؛ تَنگی
فرهنگستان زبان و ادب
{hardness} [علوم و فنّاوری غذا] خاصیت مادۀ غذایی ای که بافت آن محکم و سفت است
