ستاننده. [ س ِ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) صفت فاعلی از مصدر ستدن. گیرنده : ستاننده را گفت بهرام گردکه این جرم چونین شمردی تو خرد.فردوسی.سپهدار مرز ونگهدار بوم ستاننده باژ سقلاب و روم.فردوسی.ستاننده چابک ربائیست زودکه نتوان ستد باز هرچ آن ربود.اسدی.آن نه مالست که چون دادیش از تو بشودزوستاننده غنی گردد و بخشنده فقیر.ناصرخسرو.خواب رباینده دماغ از دماغ نور ستاننده چراغ از چراغ.نظامی.- ستاننده جانها ؛ عزر...
فرهنگ عمید
کسی که چیزی از دیگری بستاند، گیرنده.
فرهنگ فارسی
گیرنده اخذ کننده یا ستاننده تدبیر . قابل تدبیر . از مصدر ستدن تسخیر کننده تصرف کننده فاتح