ستاندن. [ س ِ دَ ] ( مص ) گرفتن. ( آنندراج ). بدست آوردن. تحصیل کردن : شما را همه پاک برنا و پیرستانم زر و خلعت از اردشیر.فردوسی.کنون می ستاند همی باژ و ساوز دستان بهر سال ده چرم گاو.فردوسی.بگوید بدو هر چه داند ز شاه اگر سر دهد یا ستاند کلاه.فردوسی.مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی ندهی داد و همی داد ز من بستانی.منوچهری.رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان ، بستد و به امیر داد. ( تاریخ بیهقی ).بشش طریق ...
فرهنگ عمید
باز گرفتن چیزی از کسی، گرفتن.
فرهنگ معین
(س دَ ) (مص م . ) گرفتن ، بازگرفتن .
فرهنگ فارسی
گرفتن، بازگرفتن، بستان، چیزی ازکسی گرفتن، ستان ( مصدر ) ( ستاند ستاند خواهد ستاند بستان ستاننده ستانده ) چیزی از کسی گرفتن ستدن .
مترادف و متضاد
ستدن، گرفتن، بازگرفتن، واستدن
take (فعل)بردن، گرفتن، پنداشتن، ستاندن، برداشتن، لمس کردنreceive (فعل)رسیدن، پذیرفتن، جا دادن، بدست اوردن، گرفتن، وصول کردن، دریافت کردن، ستاندن، پذیرایی کردن ازconquer (فعل)تسلیم کردن، تسخیر کردن، فتح کردن، مغلوب کردن، پیروزی یافتن بر، غالب امدن، ستاندن...